اینجا هنوز منم و یک پنجره
هر شب که حجم دلتنگی
بر دوشم سنگینی می کند
پنجره را باز می کنم
هوا هوای تــــو می شود
و نفـس، نفـس مـــن
یک دم طـولانــی
پر می شوم از هوای تــــو
خیلی وقت ها که دلم هوس همصحبتی ات را دارد
رو می کنم به آسمان، می نشینم به صحبت
و تــــو ، تنـــها مخاطب منـــی
گاهی برایت آسمان ریسمان می بافم
گاهی خودم را برایت لوس می کنم
و به جای تـــــو می خندم.
از تـــو با خدایــــمان هم زیاد حرف می زنم
صبورانه گوش می دهد و لبخــــند می زند
راستی بگو ببینم
حال دست هایت خوب است؟
دلم برایشان تنگ شده
اگرچه هرگز مأمن دست هایم نشدند
اما،
زیبایــی، زیبایــی است
و دست های تـــو خیلی قشنگ اند.
_____________________________________
عنوان: مصرعی از غزل سعدی
به صراحت و با تاکید می نویــسم
صـادقـانه ، صــادقـانه ، صــادقانه
عاشقانه ، عاشقانه ، عاشقانه
مکــــــرر ، مکـــــــرر ، مکـــــــرر
دوستت دارم.
به تو ای مادر خوب
به تو آییـــنه ی مـــهر
ای نگاهت همه آرامش خواب
ای دلت جام بلور از می ناب
به تو ای مادرم ای پاک صبور
ای وجودت به شب تیره ی من
همچو یک پرتوی نور
می نویسم به تو تا دریابی ... که چقدر..
همه ی هستی من تشنه ی بوئیدن توست
تا بدانی که چقدر لب من عاشق بوسیدن توست
مادر ای گوهر ناب
روح تو پاک تر از چشمه ی آب
خود بگو گرمی آغوش تورا به چه تصویر کنم
یا که احساس پر از مهر تو را به چه تعبیر کنم
به دل انگیزی عشق؟ یا به رویای بهشت!
آه مادر، مادر
گر بخواهم بنویسم ز تو و پاکی و مهر
باید این که بنویسم دو سه دیوان غزل
پس چه بهتر سخن خویش به پایان ببرم
ای همه هستی من،مادر من،به حقیقت سوگند
که نهال ثمر عشق تو را
در زمین دل خود کاشته ام
مادرم دیرزمانی است که من
دوستت داشته ام. « شباهنگ مبصریان »
_______________________________________________
مادر
مادر تو امیدم و نور چشم منی
تو ماه من و آفتاب منی
تو جان من و جانِ جان منی
تو قلب تن ناتوان منی
ز تو دور و تنهای تنها شدم
تو شمع شب افروز جان منی
همه شب نگاهم نگاهت کند
تو با آن نگاهت نگاه منی
چه معنائی دارد نگاه تو مادر
تو شاه من و بارالله منی
« از پدرم »
سال 1350هجری شمسی
چه بگویم؟ قصد نوشتن که می کنم تنها تویی و تو و تو
تو نیک میدانی،
آخر نشانی از مقصد؟!
کرانه ای!
هیچ نمینمایی ام؟
» خوش بران، بدانجا برم که می خواهی.
نشد که تمام و کمال بگم و بشنوم،
اونجوری که دلم می خواست.
فرصت نشد
مجال نبود
خیلی حرف ها موند برای گفتن،و خیلی رازها موند برای دونستن.
در این میانه که بیداری هجوم آورده و خواب می گریزد از چشم
مپرس چرا چنین و چرا چنان.
»»
جسارت از من گریخت، اما شوق نه. به گمانم که ماندنی است.
گمونم پروانه واسه خاطر این پروانه شده که
به پروا کردن ، نه گفته !
::
پروا مکن، بشتاب ...